تبلیغات
آخرین سردار - مطالب شهدا
مراسم تشییع به پایان رسید،  پیکر شهید را به سوی بهشت زهرا (س) بردند .  من  هم به همراه آن هارفتم.
من جلو رفتم تا چهره ی شهید را ببینم.درب تابوت باز شد.چهره ی معصوم و دوست داشتنی شهید را دیدم شاداب وزیبا بود. دست شهید  به نشانه ی ادب روی سینه اش قرار داشت!یکی از همرزمانش می گفت:در لحظه ی شهادت ترکشی به پهلویش اصابت کرد.وقتی به زمین افتاد از ما خواست که او را بلند کنیم.
وقتی روی پایش ایستاد رو به کربلا دستش را به سینه نهاد وآخرین کلام را بر زبان جاری کرد :
((السلام علیک یا ابا عبدالله)) بعد هم به همان حالت به دیدارارباب بی کفن خود رفت .برای همین دستش هنوز به نشانه ی ادب بر سینه اش قرار دارد.
امروز مراسم ختم این شهید است. رفقا گفته اند: خود استاد حق شناس در مراسم حضور می یابند! فراق این جوان برای استاد بسیار سخت بود.این پیر اهل دل در جلوی درب مسجد سرشان را بالا آوردند و نگاهی به اطرافیان کردند.
بعد با حالتی نالان و افسرده گفتند:آه،آه، آقاجان...دوباره آهی از سر حسرت کشیدند و فرمودند: بروید در این تهران بگردید و ببینید کسی مانند این احمد اقا پیدا می کنید!؟


آن شب بین دو نماز سخنرانی نداشتند، اما از جا بلند شدند و روی صندلی قرار گرفتند.
بعد شروع به صحبت کردند.
موضوع صحبتشان در مورد همین شهید بود .
در اواخر سخنان خود آهی ازسر حسرت در فراق این شهید کشیدند. بعد در عظمت این شهید فرمود:
به ادامه مطلب مراجعه فرمایید:

ادامه مطلب

طبقه بندی: شهدا،

تاریخ : سه شنبه 27 مرداد 1394 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : ali etf | نظرات
شهادت رییس مذهب شیعه امام جعفر صادق را تسلیت عرض میکنم
**********

بـــــــرادر منــــــ
خـــــــواهر منـــــــ   
    رفـــــــیق منـــــــــــــ
      عـــــــزیز منــــــــــــــــ
          تو را جانـــــــ مادرتــــــــــــــ


پایت را از روی خـــــــون شـــــــهدا بردار ...



زیر پایت را ببین خـــــــون شهید حسین پور است که می گفت :

"خواهــــرم سرخــــی خونــــم را بـــه سیاهــــی چـــــادرت بخشیــــــدم...."

ســــــــــــرخی خونم یعنی بــــــی تابی حال مــــــــادرم...

ســــــــــــرخی خونم یعنی اشـــك های مدام خواهــــرم...

ســــــــــــرخی خونم یعنی غصـــــه های ناتمام پـــــــدرم...

ســـــــــــــرخی خونم یعنی بی قـــــراری های بــــــرادرم...

سیاهــــی چــــادرت یعنی

فـــقـــــــط...فــــــقــــط...فـــــــقط  حــــجـــابــــــــ


......................................... .. 


زیر پایت را ببین خـــــــون شهید کاظمی است که می گفت :

یک تابلو در خیابان ولیعصر بزنید و بنویسید :

مردم ، شهدایی که در جنگ شـــــــهید شدند فردای قیامت جلوی شما را میگیرند و می گویند ما از شما طلبکاریم و شکایت داریم ..

......................................... .. 

پایت را از روی خـــــون شــــــهدا بردار زیر پایت را ببین خون شهید مهدی باکری است..

او که شهردار بود و بجای ریاست همراه کارگران زمین اسفالت میکرد و عرق می ریخت و می گفت :

می خواهم با نفســــــم مبارزه کنم.

......................................... .. 

پایت را از روی خـــــــون شهــــــدا بردار زیر پایت را ببین خون شهیدحســــــن باقری است..

او همان است که می گوید :

بالاتر از سیاهی ، سرخی خون شهدا است..

قوه محرکه شما باید خون شهدا باشد..

......................................... .. 

پایت را از روی خـــــــون شهـــــــدا بردار زیر پایت را ببین خون شهید کـــــــریمی است که پس می زند خانه سازمانی ای را که از سمت سپاه به او داده اند.

......................................... .. 

پایت را از روی خون شهدا بردار زیر پایت را ببین خـــــــون شهـــــــید متوسلیان است که می گفت :

من جنایایت و هتک حرمت دختران و زنان شهر صیدا را فراموش نمیکنم و این همان بغض فروخفته من است و لاغیر....

......................................... .. 


پایت را بلند کن ببین پا بروی خون چه کسانی گذاشته ای ...




        ✔✔  از خدا پروا کنید؛
            تــــــــــــــــا پَر٬وا کنید...✔✔



طبقه بندی: شهدا،

تاریخ : سه شنبه 20 مرداد 1394 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : ali etf | نظرات

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.
روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!
یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».
آن بعثی گفت: «او اذان گفت».
برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.
وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».
به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.
آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.
ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت مو روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».
می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.
دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.
اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.
او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (سلام الله علیه) که آب را از دستش بگیرم.
عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا (سلام الله علیها ) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه (سلام الله علیها )را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».
همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم.
گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(سلام الله علیه) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(سلام الله علیه) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور اگرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.

حماسه‌های ناگفته(به روایت علی اكبر ابوترابی)،عبد المجید رحمانیان،انتشارات پیام آزادگان،چاپ اول :۱۳۸۸،صفحات ۱۲۵-۱۲۷ خواب



طبقه بندی: شهدا، جالب و خواندنی،

تاریخ : سه شنبه 13 مرداد 1394 | 12:49 ق.ظ | نویسنده : ali etf | نظرات
بخشی از صحبت های شهید بهشتی به مناسبت هفتم تیر ،شهادت ایشان و یاران




از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید...

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعا ر جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

***

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

***

از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

***


ما در زیر بار سختی ها و مشکلات و دشواری ها قد خم نمی کنیم.

ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند.

تنها موقعی سرپا نیستیم که یا کشته شویم، و یا زخم بخوریم و به خاک بیفتیم

و الا هیچ قدرتی پشت ما را نمی تواند خم کند.

***
شهادت برای یک آرمان وسیله است اما برای یک انسان چیزی است شبیه هدف؛ اگر نگویم هدف است.

***

در زندگی دنبال کسانی حرکت کنید که هر چه به جنبه های خصوصی تر زندگی ایشان نزدیک شوید تجلی ایمان را بیشتر می بینید.



بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

***

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

***

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

***

بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

***

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم

 ***

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...

***

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

***

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت...

***

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

***

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

***

صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه! یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است! راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید!!

***

یادش گرامی؛ راهش پر رهرو باد
منبع: کتاب صد دقیقه تا بهشت



طبقه بندی: شهدا، جالب و خواندنی،

تاریخ : یکشنبه 7 تیر 1394 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : ali etf | نظرات

هنگام عبور از اروندِ
خروشان به دلیل تلاطم شدید آب عده ای از غواصان گلویشان پر از آب شده و در آستانه
خفه شدند بودند و نیاز به سرفه کردن داشتند اما چون می دانستند یک سرفه باعث لو
رفتن کل عملیات شده سرفه نمی کردند. 

 

 


 


چون وضع اضطراری شد ، ماجرا را با سردار قربانی در میان گذاشتند دستور این بود که
اگر شده خود را خفه کنید ، سرفه نکنید ؛ چون یک لشکر را نابود خواهید کرد
...عزیزانی که دچار سرفه شدید شده بودند بارها زیر آب رفتند اما قادر به اجرا دستور
نبودند ...



فرمانده دستور داد : از فرد کنار دست خود کمک بگیرید تا زیر آب بمانید و بی صدا
شهید شوید ... تا جان یک لشکر به خطر نیافتد ... نفس در سینه ها حبس شده بود. صحنه
تکان دهنده و غیر قابل توصیفی بود.



می دانستیم که صدور این دستور چقدر برای فرمانده دشوار است ، اما موضوع هستی و
نیستی یک لشکر ، پیروزی و شکست یک عملیات در میان است.


متوسل به حضرت فاطمه زهرا
(س) و پرچم بارگاه امام رضا (ع) شدیم که ناگهان در یک چشم بهم زدنی تمام اروند پر
از صدای قورباغه های شد که نمی گذاشتند صدای سرفه ها به دشمن برسد.



اعجاز باورنکردنی
اینجا بود که در اروند شاید در طول یک سال شاید حتی صدای یک قورباغه شنیده نمی شد
...



صدای قورباغه هایی که از جانب خدا به یاری ابراهیم ها و اسماعیل هایی شتافته بودند
که برای یاری الله در برابر ان فرمان سرتعظیم فرود اورده و قدم به قربانگاه خود
گذاشتند ...


راوی
: سرهنگ پاسدار رمضان قاسمی




طبقه بندی: شهدا، جالب و خواندنی،

تاریخ : دوشنبه 4 خرداد 1394 | 08:00 ق.ظ | نویسنده : ali etf | نظرات

 

 




طبقه بندی: شهدا، مذهبی، دلنوشته،

تاریخ : چهارشنبه 26 شهریور 1393 | 02:12 ب.ظ | نویسنده : MSH | نظرات

ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﺙ ﺍﺭﺽ ﻣﻘﺪﺱ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﺑﯿﻞ
ﺟﻬﺎﻥ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺷﺪ؛ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺁﻣﺪﻩ ﻫﺎﺑﯿﻞ

ﻧﮕﯿﻦ ﺩﺳﺖ ﺷﯿﺎﻃﯿﻦ ﻭ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺍﺷﮏ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ
ﻭ ﺑﺎ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﻣﯽﺧﻨﺪﻧﺪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﺳﺮﺍﺋﯿﻞ

ادامه مطلب:


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهدا، مناسبتی، ادبی،

تاریخ : پنجشنبه 2 مرداد 1393 | 12:17 ق.ظ | نویسنده : ali etf | نظرات

 

- عالیه، خیلی خوبه، یعنی شما این جا را این قدر امن و بی خطر دیدید که نوحه بخونید و سینه بزنید! پدر سوخته های مجوس! بلایی به روزتون بیارم که خود حسین بیاد این جا کمک تون!

من و حیدر را به اتاق سرنگهبان بردند. سعد که عصبانی بود گفت:

- من در جبهه های جنوب اسرای شما را دیدم که پشت پیراهن شان و حتی روی پیشانی بندهایشان نوشته بودند مسافر کربلا. شما می خواید کربلا را تصرف کنید؟! شما خوب بود یک دستگاه تریلر می آوردید، کربلا رو می گذاشتید روی تریلر و با خودتون می بردید ایران و دست از سر ما برمی داشتید!

… به دستور سروان خلیل، من و حیدر هر کدام به هفتاد ضربه ی کابل محکوم شدیم. حامد حیدر را زد و ولید مرا. وقتی هفتاد ضربه کابل را نوش جان کردیم، حیدر با همان لهجه ی ترکی و دوست داشتنی اش دو بار تکرار کرد: سیدی! سنی ننه وین جانی ایکی دانا شالاق ویر. (جون مادرت دو تا کابل دیگه بزن)؟

- کابل ها به سرتون خورده، گیج شدید، خواهش نمی خواد.

حامد در حالی که به هر کدام مان دو کابل دیگر کوبید، گفت: هذا اثنین …! (این هم دو کابل دیگه، یالا برید گم شید، از جلو چشمم دور شید)

وقتی بر می گشتیم بازداشتگاه، گفتم: حیدر! مثل این که راستی راستی حالت خوش نیست، چرا گفتی دو کابل دیگه بزنن؟

- حضرت عباسی نفهمیدی چرا؟

- نه.

- خواستم رند بشه، ارزشش رو داشت که به بهانه ی اربعین آقا امام حسین (ع) هر کدوم مون هفتاد و دو کابل بخوریم، خدا وکیلی ارزش نداشت ؟!؟

 

 

پایی که جا ماند - سید ناصر حسینی پور




طبقه بندی: شهدا، جالب و خواندنی، حضرت علمدار (ع)، مذهبی،

تاریخ : یکشنبه 10 فروردین 1393 | 11:26 ق.ظ | نویسنده : MSH | نظرات

پنج یا شش روز به عید سال 1361 مانده بود . ساعت ده شب شهید بابایی به منزل ما آمد و مقداری طلا كه شامل یك سینه ریز و تعدادی دستبند بود به من داد و گفت :« فردا به پول نیاز دارم ، اینها را بفروش»
گفتم :« اگر پول نیاز دارید ، بگویید تا از جایی تهیه كنم »
او در پاسخ گفت :« تو نگران این موضوع نباش . من قبلاً اینها را خریده ام و فعلاً نیازی به آنها نیست . در ضمن با خانواده ام هم صحبت كرده ام .»

به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


ادامه مطلب

طبقه بندی: شهدا،

تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 12:09 ب.ظ | نویسنده : ali etf | نظرات
 
 
تلویزیون سوریه به تازگی گزارشی تکان دهنده درباره جنایات گروههای تروریستی وابسته به القاعده در منطقه کارگری عدرا در حومه دمشق منتشر کرده که بسیار دردناک و غم انگیز است.

به گزارش خبرگزاری مهر، تلویزیون رسمی سوریه به تازگی تصاویری از جنایات گروههای تروریستی در منطقه کارگری عدرا (حومه دمشق) منتشر کرده که دل هر بیننده ای را به درد می آورد.

در این گزارش تصاویری منتشر شده که از جنایات تروریستها علیه مردم بیگناه این منطقه کارگری در حومه دمشق پرده بر می دارد. در یکی از بخشهای این تصاویر کودکی خردسال دیده می شود که پیش از سربریده شدن توسط تروریستها، ناله های دردناکی می کند.

وی خطاب به تروریستها با لهجه محلی سوری می گوید: می خواهم همه چیز را درباره شما به خدا بگویم!

تلویزیون سوریه اعلام کرده که این کودک پیش از سربریده شدن توسط گروههای ترویستی شاهد کشته شدن اعضای خانواده خود توسط تروریستها بوده و در وضعیت بسیار بدی به سر می برده است.

گروه تروریستی داعش وابسته به القاعده دو هفته پیش به منطقه کارگری عدرا یورش برده بودند و مردم و اهالی منطقه را در ملا عام به شنیع ترین صورت ممکن اعدام کرده و سر بریدند.

 




طبقه بندی: شهدا، سیاسی، مناسبتی، مذهبی، دلنوشته،

تاریخ : دوشنبه 9 دی 1392 | 12:49 ب.ظ | نویسنده : MSH | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دانلودر