تبلیغات
آخرین سردار - نامه ای از جوانان این مرز و بوم به همه پدر ها و مادرها

پدر عزیزم! مادر مهربانم سلام!

خواستم روبرویتان بنشینم و با شما حرف بزنم؛ اما خجالت کشیدم. 
گفتم نامه‌ای بنویسم تا شما بخوانید.

من جوانم، جوانی که خود را تا ابد زیر بار دِین شما می‌بیند. پاک بودن و پاک ماندن، هنری است که شما یادم دادید.
لذتی که در پاک زیستن هست، در دل هیچ هوا و هوسی نهفته نیست. 
من خاک پای شما را سرمۀ چشمانم می‌کنم که این هنر را به من آموختید. 
اما پدر! مادر! خودتان می‌دانید سال‌هاست که سن من از خط بلوغ گذشته. 
این روزها دغدغه‌ای آزارم می‌دهد. ردپای شیطان را دور و برم زیاد می‌بینم. 
صدایش مدام در گوشم زوزه می‌کشد. می‌ترسم. چند بار تا به حال با هم گلاویز شده‌ایم. اینکه چند بار من پیروز شدم و چند بار او پشتم را به خاک مالید، بگذارید بماند پیش من و خدا؛ اما همین اندازه بگویم خدا را شکر می‌کنم که هنوز تسلیمش نشدم. 
هر بار که زمین خوردم، یاالله گفتم و بلند شدم. هنوز هم در حال مبارزه‌ام؛ اما می‌ترسم. نعره‌های شیطان گوش خراش است. 
بارها شنیدم که به یارانش می‌گفت تا ازدواج نکرده، فرصت داریم. 
او با تمام قوا به میدان آمده و دست بردار نیست.

پدرم! مادرم! من می ترسم. دوست ندارم رسم پاک بودن از زندگی‌ام پاک شود. چه کنم؟

خدا مرا این طور آفریده! نیاز دارم به ازدواج. از تنهایی خسته‌ام. به همدم نیاز دارم.

با تمام این حرف‌هااگر باز هم با ازدواج من مخالفید بر سر من منت بگذارید و بگویید: «حالا که احساس می‌کنم توانم برای مبارزه با شیطان کم شده، چه کنم؟ 
اگر شیطان پشت مرا به خاک گناه مالید، گناهش به گردن کیست؟
من توکل را از شما آموخته‌ام. اگر در ازدواج به خدا توکل نکنیم، می‌شود بگویید توکل به درد کجا می‌خورد؟» 
این حرف پایانی من به شماست، بیایید با هم یک بار دیگر خدا را باور کنیم. باور کنیم خدا هست.

راستی اگر هیچ کدام از حرف‌های من شما را قانع نکرد، عیبی ندارد؛ اما این‌ها که نوشتم حرف دل خواهرم هم بود، اگر به فکر من نیستید، خواهرم را فراموش نکنید. او حتی روی نوشتن نامه را هم ندارد؛ اما دلش پر است از این حرف‌ها.




طبقه بندی: مذهبی، دلنوشته،

تاریخ : شنبه 9 خرداد 1394 | 09:00 ق.ظ | نویسنده : ali etf | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دانلودر