تبلیغات
آخرین سردار - یا لطیف

یا لطیف...

هزار و یک‌ اسم‌ داری‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ "لطیف" را دوست ‌تر دارم‌

که‌ یاد ابر و ابریشم‌ و عشق‌ می ‌افتم.خوب‌ یادم‌ هست‌ از بهشت‌ که‌ آمدم،

تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسیم. بس‌ که‌ لطیف‌ بودم، توی‌ مشت‌ دنیا جا نمی‌شدم!

اما ...

زمین‌ تیره‌ بود. کدر بود، سفت‌ بود و سخت.

دامنم‌ به‌ سختی‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تیرگی‌اش‌ آغشته‌ شد.

و من‌ هر روز قطره‌ قطره‌ تیره ‌تر شدم‌ و ذره ‌ذره‌ سخت ‌تر...

من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و دیوار ، دیگر نور از من‌ نمی‌گذرد،

دیگر آب‌ از من‌ عبور نمی‌کند، روح‌ در من‌ روان‌ نیست‌ و جان‌ جریان‌ ندارد....

حالا تنها یادگاری‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش،

چند قطره‌ اشک‌ است‌ که‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ کرده‌ام.

گریه‌ نمی‌کنم‌ تا تمام‌ نشود، می‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هایم‌ سنگ‌ریزه‌ ببارد...

یا لطیف ! این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ اشک‌ سنگ ‌ریزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟

این‌ رسم‌ دنیاست‌ که‌ شیشه ‌ها بشکند و دل‌ های‌ نازک‌ شرحه‌ شرحه‌ شود؟

وقتی‌ تیره‌ایم، وقتی‌ سراپا کدریم، به‌ چشم‌ می‌آییم‌ و دیده‌ می‌شویم!

اما لطافت‌ که‌ از حد بگذرد، ناپدید می‌شود...

یا لطیف ! کاش‌ دوباره‌ مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ می‌بخشیدی.‌

تا می‌چکیدم‌ و می‌وزیدم‌ و ناپدید می‌شدم...

مثل‌ هوا که‌ ناپدید است، مثل‌ خودت‌ که‌ ناپیدایی...

یا لطیف ! مشتی، تنها مشتی‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش...

عرفان نظرآهاری





طبقه بندی: دلنوشته، ادبی،

تاریخ : پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 | 01:26 ق.ظ | نویسنده : ali etf | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دانلودر